میشه بسه؟

دوشنبه ۱۶ دی ۸۷

می شود با هم نجنگیم؟می شود اینطور به هم خنجر نزنیم.من دیگر یک جای سالم هم در تنم نمانده.

9:59 بֽظֽ

 

اتوبوس شب

شنبه ۱۴ دی ۸۷

نقشه را باز کرده جلویش و فاصله ها را وجب می کند که کجا دورتر است. نایلونی که کاپشن و شال گردنش را توی آن گذاشته می چپاند بالای صندلی اتوبوس و دگمه های ژاکت پاییزه اش را باز می کند.
چشمهایش را می بندد و کیلومترهایی که این چند روزه رفته می شمارد.از 9 هزارکیلومتر هم بیشتر شده.آن هم فقط توی 8 روز.اولش می ترسید. از شب. از اتوبوس. از اینکه کله سحر برسد به یک شهر غریب و اخر شب راهی یک شهر غریب دیگر شود. جایی اینقدر دور که همه شب را توی راه باشد. که نخواهد دنبال خانه بگردد. که همان سقف اتوبوس برایش کافی باشد.
اولش سخت بود. اولش همیشه سخت است. حالا خوشش هم آمده.اینقدر که گاهی همه چیز را فراموش می کند. حتی آن روزی را که خسته شده بود و می خواست برگردد. تا سر کوچه هم رفت.ساعت ده شب بود.پاهایش گزگز می کرد از بس راه رفته بود.سر کوچه که رسید یادش افتاد کلیدش را همان روز اول جا گذاشته است.
برگشت و اینقدر رفت که یک دفعه دید میدان آزادی است و پسرکی 17-18 ساله داد می زند تبریز، مراغه، میانه سوار شو. سوار شد و نشست روی اولین صندلی و تا خود صبح مثل بچه ها خوابید.


2:16 بֽظֽ | نظرات(2)

 

پنجشنبه ۱۲ دی ۸۷

دلم چقدر برات تنگ شده بود.هنوز هم یادمه که حجم اون دلتنگی لعنتی چقدر زیاد بود و من وقتی صدات را شنیدم چطور ثانیه ها را می شمردم تا تو برسی.تحملم تموم شده بود و تو را که دیدم به پهنای صورت می خندیدم.عکس اون شب را که نگاه کردم همه چی زنده زنده جلوی چشمهام بود.انگار همین الانه. انگار یک دقیقه پیش بوده.... حالا من از تو دورم دوباره و هیچ کاریش نمیشه کرد.

11:53 بֽظֽ

 

تولد تو

یکشنبه ۸ دی ۸۷

بچه که بودم هرکسی را توی قاب تلوزیون می دیدم می پرسیدم این کیه؟آدم خوبیه یا آدم بدیه؟ و تو برایم می گفتی خوبه چون اینطوریه، یا بده چون این کارها را می کنه. از یک وقتی به بعد دیگر جواب خوبها بدهایم را ندادی، گفتی خودت باید بفهمی. یکی از همان روزها بود که وقتی آمدم و مثل همیشه از تو معنی کلمه های سخت کتابم را پرسیدم، فرهنگ لغت را نشانم دادی، گفتی باید خودم معنی شان را پیدا کنم.گفتی بزرگ شده ای دیگر، خودت برو دنبالش.
سخت بود برایم. پیدا کردن معنی کلمات راحت بود، نپرسیدن از تو سخت بود. برای من فقط معنی کلمه ها نبود یک نشانه بود. کوچکتر که بودم، وقتی تازه با سواد شده بودم و کتاب خواندن را شروع کرده بودم به من گفته بودی که زیر کلمه های سخت را خط بکشم تا معنی شان را به من بگویی و من از هیچ کس دیگر کمک نمی گرفتم. با لجاجت صبر می کردم تا تو بیایی. فکر می کردم برای گفتن معنی آن کلمه ها هم که شده حتما حتما می آیی.
بچه که بودم تمام مدت ترس از دست دادنت را داشتم. تمام مدت.همیشه از همان لحظه ای که چکمه هایت را پا می کردی و استوار و محکم می رفتی تا وقتی که برگردی دلم مثل گنجشک می لرزید که نکند نیایی.تو وسط خطر بودی و من با همه بچگی ام می فهمیدم که هر لحظه ممکن است یکی از آن گلوله ها بخورد به تو.برای همین است که بچگی هایم را دوست ندارم. دوران خوش عمر من از آن شبی شروع شد که آمدی و گفتی جنگ تمام شده. لحظه لحظه آن شب هنوز یادم است.پررنگ پررنگ.ما داشتیم می خوابیدیم که تو آمدی. هنوز لباس خاکی تنت بود. لباس هایت را درآوردی و گفتی دیگر تمام شد و من با خیال راحت خوابیدم. دیگر نباید روزهای کم بودن با تو را می شمردم و پشت سرت آب می ریختم که زود برگردی.
جنگ تمام شده بود و تو هنوز خسته آن همه سال بودی و منفعت طلبی ها و تلخی ها کامت را تلخ می کرد. اما همین که بودی خوب بود و دنیا به کامم.
از همان وقتها بود که من شروع کردم به جان گرفتن و یاد گرفتن.از همان موقع بود که کتابهایت را چیدی توی قفسه و من وقت و بی وقت می رفتم سراغشان.صادق هدایت. بزرگ علوی.عزیز نسین. احمد محمود.ماکسیم گورکی.جلال.ویکتورهوگو. اوریانا فالاچی.سارتر.صمد بهرنگی... آن وقتها خیلی هاشان را نمی فهمیدم. تازه 10 سالم شده بود. . اما مست مست می شدم و عاشق.
معنی کلمه ها را هم از لغت نامه پیدا می کردم. تو بودی و دیگر نباید برای بودنت و داشتنت دنبال بهانه می گشتم.
اوایل همیشه چشمم به تو بود. به اینکه چه می خوانی. از چه کسی خوشت می آید . چه روزنامه ای را ترجیح می دهی و من هم همان ها را دوست داشتم و قبول داشتم و می خواندم. کم کم اما راهمان عوض شد.
حرفت را گوش کردم و رفتم که خودم همه چیز را پیدا کنم. هم معنی کلمه ها را و هم معنی زندگی را.
خیلی شبیه آن چیزی که تو می خواستی نشدم.می دانم که دلت می خواست آرام تر بودم و بی دردسرتر. می دانم که دلت می خواست اینقدر نگران من نباشی همیشه.
اما خب تقصیر خودت بود. خودت بودی که به من راه را نشان دادی و گفتی برو.خودت بودی که گفتی باید راهت را پیدا کنی.گفتی آدم باید شجاع باشد و برای چیزهایی که می خواهد بجنگد.حتی اگر خیلی خیلی سخت باشد.
می دانی هر وقت خیلی خسته می شوم و ناامید به چه نگاه می کنم؟به کارت شناسایی مرد جوان زیبایی که 25 سال بیشتر ندارد و عکس دخترک 3 ساله اش را چسبانده پشت کارتش. می دانم که همه آن سالهایی که در خط مقدم نبرد بودی و جانت را کف دستت داشتی آن عکس روی قلبت بود. عکس دخترکت با ژاکت و کلاه قرمز و چشمان درشتی که پر از شیطنت بود.
می دانم که دوری از او چقدر برایت سخت بود.نامه هایی که برایم می نوشتی را خوانده ام.نامه ای که روز تولدم برایم نوشته بودی و همه نامه های سالهای بعد. یواشکی خواندمشان. ببخش من را. اما خب برای من نوشته بودیشان دیگر. اینقدر تلخ بود دلتنگی تو برای دخترکت و مصمم بودنت برای آرمانت که هیچ وقت نتوانستم دوباره سراغشان بروم. آن یکبار هم با هق هق خواندنمشان.
خواندنم و مطمئن شدم که باید برای راهی که می دانم درست است بروم و از هیچ سختی نترسم.هیچ چیز سخت تر از دلتنگی تو برای من و بی تابی من برای تو نبود. اما تو انتخاب کردی برای هر دوی ما انتخاب کردی و من همیشه به این انتخاب تو احترام گذاشتم.همیشه. حتی در تمام روزهای بعد از جنگ که با کابوس از دست دادنت از خواب پریدم و با شنیدن صدای نفست آرام گرفتم.
زندگی گاهی این شکلی می شود. گاهی آدم ها باید برای رفتن راهی که می دانند درست است از خیلی چیزها بگذرند. حتی از عزیزترین عزیزانشان.حتی بدون اینکه این انتخاب آنها باشد.چاره ای نیست.راه رفتنی را باید رفت.
همه این ها را من از تو یاد گرفتم.همه چیز که مثل یاد گرفتن ساعت خواندن در آن تابستان 8 سالگی من نیست که ساعتها کنار هم بنشنیم و چرخش عقربه ها را نشانم بدهی. خیلی چیزهای دیگر است که یاد گرفتم از تو بدون آنکه بخواهی یادم بدهی.
گیرم راهمان خیلی شبیه هم نشد. چه فرقی می کند، اصل کار مرام "رفتن" و "مومن بودن" و "نترسیدن" بود که یاد گرفتم. اصل کار این بود که به من گفتی خودم باید معنی کلمه ها را پیدا کنم و دلیل خوبی و بدی آدمها را بفهمم. اگر خوبها و بدها مان خیلی شبیه هم نیستند، مهم نیست. مهم این است که اصل کار را یادم دادی. و حالا اگر همه دنیا بگویند که باید یک جور دیگر زندگی کنی من قبول نمی کنم. تو به من گفته ای که بزرگ شده ام و باید راهم را خودم پیدا کنم. و می دانی که برای دخترکوچولوها، هیچ چیز درست تر از حرف پدر نیست.
همه اینها را نوشتم که بگویم تولدت مبارک.

0:00 قֽظֽ | نظرات(2)

 

از دست دادن

شنبه ۷ دی ۸۷

نترس. از دست دادن خیلی هم ترسناک نیست. تنها می شوی، خالی می شوی، اما رها هم می شوی. یک جور سرخوشی دارد. انگار داری بندها را یکی یکی پاره می کنی.انگار داری فاصله می گیری و گم می شوی در مه، گم می شوی و خودت هم نمی دانی پیچ بعدی را که رد کنی به کجا می رسی.
از دست دادن ترسناک است. اما تو نترس.فکر کن همه چیز یک بازی تازه است.


ورزيده شدن در هنر "گم کردن" آنچنان دشوار نيست

بسیارچیزها برای گم کردن آفریده شده‌اند

و از دست دادن‌شان هیچ مصیبتی نیست

هر روز چیزی را از دست بده ؛

و آشفتگی از دست دادنش را بپذیر

مثل دستپاچگی گم کردن کلیدهای خانه

ورزيدگی در هنر "گم کردن" آنقدرها هم که می‌گویند سخت نیست

تمرین کن برای گم کردن چیزهای بزرگ‌تر
بیشتر از دست بده؛

زودتر از دست بده؛

اماکن؛ اسم‌ها ؛ و آن جایی که می خواستی به آن سفر کنی

هیچ کدام اینها مصیبت بزرگی، نیست

و هم زمان بنگر :

آخرین یا شاید یکی مانده به آخر، از سه خانه‌ای که عاشقانه
ساختم، بر باد رفت !

باز می‌گویم، مهارت در هنر "از دست دادن" آنچنان سخت نیست!

من دو شهر را گم کردم :

دو شهر بسیار خاطره انگیز و دوست داشتنی را !

و بیش از آن،

قلمروهایی که در تصرف روحم بودند!

من صاحب دو رودخانه بودم

و یک قاره !

دلم برای شان بسیار تنگ می‌شود :

ولی از دست دادن‌شان هنوز چندان مصیبتی نیست !

حتی از دست دادن تو ؛

آن صدای شادی بخش !

آن ژست .

باید دروغ نمی‌گفتم !

دیگر ثابت شده است !

ورزيده شدن در هنر "گم کردن" آنچنان سخت نیست !

به گونه‌ای که به نظر می‌رسد !
گر چه، به شکلی که به نظر می‌رسد‌،

مصيبتی است !
ــ اين را بنويس !

*این شعر الیزابت بیشاپ شاعر امریکایی را از وبلاگ پروانه پیدا کردم..

0:00 قֽظֽ | نظرات(2)

 

پنجشنبه ۵ دی ۸۷

دلم گرفته بود عصری.از آن دلتنگی هایی که انتخاب خودت بوده است.
نخواستم دلتنگی تسخیرم کند، شال و کلاه کردم و زدم بیرون.کریسمس است و ساعت ۶ عصر نشده همه جا تعطیل بود و سوت و کور.ته کوچه یک کافه کوچک پیدا کردم ،با چند مشتری قدیمی که جلوی پیشخوان نشسته بودند و یک میز بیلیارد و منی که انگار تنها غریبه آنجا بودم.مهم نبود. همین که آنجا ادم بود،صدای ملایم موسیقی بود و زندگی... خوب بود. هنوز به تنهایی و سکوت عادت نکرده ام. هنوز گاهی می ترسم از جایی که هیچ کس نباشد.
نشستم به تماشای گوی های سفید و قرمز و زرد بیلیارد که مدام دور خودشان می چرخیدند و تا می آمدند آرام بگیرند ضربه ای دیگر تکانشان می داد. درست مثل زندگی ما.
قهوه اش سرد بود و کوچک. اما مهم نیست کمی زندگی می خواستم و قهوه را بهانه کرده بودم.
هنوز دلم زندگی می خواست.راه افتادم توی خیابان.سکوت بود و سکوت. فکر کردم شاید وسط شهر خبری از هیاهوی عید باشد، نبود. همه مغازه ها بسته بودند و تک و توک کسی را می دیدی که در خیابان باشد. آن چند نفری هم که در یک دو تا رستوران باز نشسته بودند بیشترشان مهاجر بودند. لهجه و رنگ پوستشان غریبه بودنشان را لو می داد. حتما دل آنها هم مثل من گرفته بود از این همه سکوت.
غذا که خوردم و راه رفتم ، دلم باز شده بود.هوای تازه امیدهای تازه آورد و برای امیدهای تازه ام باز نقشه کشیدم.
باید گوشه گوشه اینجا را بشناسم. باید هر جا که می روم آنجا را از آن خودم کنم و زندگی کنم.باید دوباره تمرین نوشتن کنم. باید بخوانم. ببنیم. بشنوم. باید سبک زندگی ام را از نو پیدا کنم. گمش کرده بودم. دیروز رفتم سراغ آلبوم های حسین علیزاده. علیزاده و پیمان یزدانیان که گوش می کنم انگار در خانه خودم هستم. انگار شنیدن نواهای اشنایی که در دیوارهای خانه ام طنین می انداخت مرا می برد به آنجا. یا شاید هم اینجا را از آن من می کند.

8:28 بֽظֽ

 

از سر نو

چهارشنبه ۴ دی ۸۷

چقدر از هم دور شده بودیم. اینقدر زیاد که دیگر اصلا نمی شناختمت.نمی شناختمت و گاهی احساس می کردم که دیگر دوستت ندارم. که نمی خواهمت.
تغییر کرده بودی.خیلی خیلی زیاد.آرام آرام و روز به روز. نه که نبینم داری عوض می شوی. می دیدم اما کاری از دستم برنمی آمد. تو داشتی یک آدم دیگر می شدی و من داشتم تماشایت می کردم.
دیگر نه خبری از برق چشمانت بود. نه خنده های تمام نشدنی ات و نه فکرهای تازه ای که هیچ وقت تمامی نداشتند. دیگر وسط کتابها و کاغذهایت گم نمی شدی. دیگر با یک رویای تازه از جا نمی پریدی و هزار نقشه برای عملی کردنش نمی کشیدی.آرام شده بودی و من از آدمهای آرام متنفرم. عاشق آدم های شلوغی هستم که هیچ وقت آرام و قرار ندارند.آدمهایی که هزار آرزو دارند و می خواهند هرجور که شده بروند دنبال آرزوهایشان و عین خیال شان هم نباشد که دیگران فکر کنند دیوانه اند. اصلا عاشق آدمهای خل و چلم و آدمهای معقول را نمی فهمم.
تو اما داشتی همه دیوانه بازی هایت را می گذاشتی کنار. داشتی آدم بزرگ می شدی و من چقدر از آدم بزرگ شدن می ترسم.

برای همه اینها بود که دیگر نمی شناختمت.که دیگر نمی خواستمت. برای همین ها بود که گذاشتمت و آمدم و حالا دارم تو را، خودم را دوباره پیدا می کنم. دارم هر چه توان دارم خرج می کنم و نشانه های بودنت را بیرون می کشم از هزار توی ترس و وحشت و غبار.
دارم تلاش می کنم دوباره بشناسمت که آنقدر با تو مهربان شوم که دوباره بشوی همان دخترک شیطانی که عاشقش بودم.که دوباره خودم شوی. خودم شوم. که دوباره بنشینی و برایم از زنهای درونم بگویی و آرزوها و هوس های تمام نشدنی شان.
همین چند روزه که صبح ها با صدای مرغان دریایی بیدار می شوم و عصر ها غرق تماشای رفت و امد موج های سرکش می شوم، می بینم که داری آرام آرام سرک می کشی تا دوباره زنده شوی و جان بگیری و بخندی.
می خواهم تیمارت کنم.می خواهم دوباره از نو بشناسمت.می خواهم سر صبر و آرام آرام ببینم از چه موسیقی لذت می بری. چه هوایی را دوست داری. چه کلماتی را می خواهی سر بکشی. می خواهم اجازه ندهم که رویاهایت را دفن کنی.که نگذارم گم شوی در هزارتوی آن راهروهای لعنتی تمام نشدنی.

6:51 بֽظֽ

 

.......

چهارشنبه ۲۷ آذر ۸۷

خوشبختی یعنی بودن تو، وقتی که دریا دریا از من دوری

9:34 بֽظֽ

 

از زندان متنفرم

دوشنبه ۲۷ آبان ۸۷

یکسال گذشت. پارسال این موقع حکم بازداشت من صادر شده بود و توی راهروهای دادگاه انقلاب دنبال یک فرصت بودم که به بچه ها خبر وثیقه 100 میلیون تومانی ام را بدهم و اینکه نگرانم نباشند چون خودم دیدم که برام نوشتن "بند عمومی نسوان اوین" و شنیدم که قاضی بهم گفت می فرستمت جایی که تحقیقاتت در مورد زنان کامل بشه.

موقع اذان که شد از یه لحظه غفلت نگهبان های دادگاه انقلاب استفاده کردم و خودم را رساندم طبقه پایین دادگاه و با تلفن عمومی به بچه ها زنگ زدم. وقتی برگشتم و نگاه عصبانی مامور را دیدم که کلی دنبالم گشته بود گفتم چایی می خواستم. شما که رفته بودید ناهار و به فکر من نبودید که از صبح زود اینجایم. مگر اسیری آورده اید؟؟ مامور که گفت خانم شما بازداشت هستید ، یادم افتاد که آره اسیری آورده اند و خودم خنده ام گرفت.

روزهای عجیب و غریبی بودند. اینقدر که واقعا نمی تونم بگم خوب یا بد. اینقدر عجیب و غریب که هنوز رها نشده ام ازشان. از وبلاگم معلوم است که بیشتر از روز نوشت، زندان نوشت شده است و اینکه اینقدر کم به روز می شود يك دلیلش این است که نمي خواهم اینقدر از زندان بنویسم.

نه اینکه زندانی بودن من خیلی مهم باشد. همه اش 45 روز بود و اصلا قابل مقایسه نیست با کسانی که سالها در شرایطی وحشتناک زندانی بودند و شکنجه شدند و جان دادند. همه اش 45 روز بود اما کابوس زندگی زنانی که در آن 45 روز با آنها زندگی کردم هیچ وقت رهایم نمی کند.
هنوز هم شبها كابوس آن راهروهاي بلند تنگ غبار آلود را مي بينم كه انگار آخر هستند و هيچ وقت نيم شود ازشان خلاص شد. هنوز وقتي ياد زنهايي مي افتم كه سالها در بند بودند و به اسم آزادي هم پوزخند مي زدند چيزي ته قلبم مي لرزد.

مسئله فقط اين نيست كه خيلي از اين زنها خودشان قرباني اين اجتماع ظالم و قوانين نابرابرند و واقعا زندان حقشان نبود . مسئله اينجا است كه اصلا زندان دردي را دوا نمي كند و راه حل جرم و نابهنجاري نيست. حداقل زنداني كه من ديدم هيچ مجرمي را تنبيه نمي كند. زندان پر از تحقير است. پر از رنج است. پر از جرم است و بهترين جا بريا يانكه آدمها را معتاد كند. بيمار كند. پر از نفرت كند و بعد پرتشان كند وسط جامعه.
براي اينها است كه از زندان متنفرم. براي ديدن دختر 18 ساله اي كه گشت ارشاد بازداشتش كرده بود و يكماه زندان بود و هر چيزي كه فكرش كني ياد گرفته بود.
از زندان متنفرم براي ديدن ميناي 28 ساله اي كه به خاطر چك آمد زندان و آنجا معتاد شد و ذره ذره اب شد.
از زندان متنفرم بخاطر ديدن راحله اي كه همسن خواهرم بود و بخاطر حمل مواد دايي هايش زندان افتاد و آنجا تبديل شد به يك مجرم حرفه اي. به يك معتادي كه بارها و بارها خودكشي كرد. و در زندان دعوا راه انداخت و آنقدر جرمش را زياد كرد كه حتي نمي شود به آزادي اش فكر كرد.
از زندان متنفرم به خاطر سميرايي كه وقتي به زندان آمد يك دختر 18 ساله چشم و گوش بسته بود و وقتي من ديدمش يكي از گنده لاتهاي اوين كه جرات نيم كردم به او سلام كنم. پدرش را كشته بود. پدري كه سالها به او تجاوز مي كرد. كه باردارش كرده بود. زهر به پدر اثر كرد و سميرا زنده ماند. مي خواست هردوشان بميرند. نشد. آمد زندان. نابود شد.

از زندان متنفرم براي اينكه وقتي كسي زنداني مي شود انگار ديگر انسان نيست. جرم كرده بايد مجازات شود قبول. اما انسان كه هست. وقتي سرطان دارد و نيمه شب از درد زوزه مي كشد كه بايد به دادش رسيد..... نبايد رسيد؟ وقتي قرار است اعدام شود. اصلا گيرم حقش است(هر چند هيچ انساني سزاوار اعدام نيست) حق دارد براي آخرين بار بچه اش را ببيند يا حداقل صدايش را بشنود. حق ندارد؟

آزاد كه باشي مي تواني اينها را كه مي بيين فرياد بكشي، اعتراض كني، مقاله بنويسي، همه دنيا را خبر كني. زندان كه باشي هيچ از تو برنيم آيد جز اينكه ساعتها چمباتمه بزني پشت در آهني زندان و بكوبي به در و وقتي نگهبان مي آيد بهت بگويد حقش است. بگويد آن زني كه دارد از درد زوزه مي كشد فيلم بازي مي كند. بگويد تو چه كار به كار يك زن اعدامي قاتل داري. بگويد به تو مربوط نيست و در را بكوبد توي صورتت و برود و دستت به هيچ جا بند نباشد.

از زندان متنفرم و هنوز نمي دانم چرا آن همه رنج من را نكشت.زندان كه بودم خيلي وقتها فكر مي كردم صبح نمي توانم بيدار شوم اينقدر كه قلبم سنگيني مي كرد. آن وقت بود كه فهميدم آدميزاد مي تواند چقدر قوي باشد و دوام بياورد و از هم نپاشد و فرو نريزد.


6:23 قֽظֽ | نظرات(14)

 

برگشتم

شنبه ۲۵ آبان ۸۷

می خواستم طلاق بگیرم.طاقتم تمام شد بود. بچه ها را به من نداد.دیدم بدون بچه هایم نمی توانم و برگشتم......

این را از چند تا زن شنیده باشم خوب است؟؟؟ هربار هم حرص خورده ام. فحش داده ام. بغض کرده ام.

3:19 بֽظֽ | نظرات(5)